رد پای دریا

کسی می آید... کسی می آید... کسی دیگر... کسی بهتر... کسی که مثل هیچکس نیست

 

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم

که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:

زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد،می پیچد به هم، گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،

زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد،بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محوکرد، یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...!    " بانو سیمین  بهبهانی"

 

 

حدیث نوشت:

امام عـلى علیه السلام  فرمودند:

اندازه گـیر، سپس بِبُـر.

بیندیش، آنگاه بـگو.

(غررالحکم ج4  ص506 )

 

و فرمودند:

خویشاوندان خود را گرامى بدار، چرا که آنان بال و پرِ تو هستند.

(غررالحکم ج2 ص229 )

 

 

                                                                                          /کلیک مهربانی ( 90 ) |

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |


آخرين مطالب
» یکشنبه ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
» بند به خدا...
» عیدانه ای برای جانان
» سایه های آرزو
» عیدانه
» به طعم عسل...!
» فنچ های زیبای من...!
» مهربانی...
» بهانه...
» این روزها...!

Design By : RoozGozar.com