رد پای دریا

کسی می آید... کسی می آید... کسی دیگر... کسی بهتر... کسی که مثل هیچکس نیست

 ناهار نوشته : خنثی

روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت:

" امروز ناهار ، یک شترمی خورم." و سراسر صبح را در پی شتر گشت ،

اما در نیمروز باز سایه خودش رادید و گفت :

" یک موش کافی ست"...!!!

نوشته جبران خلیل جبران

 

   سلاااااااام به  دوستان مهربان و گلم لبخند

 

 

 اعیاد رجب و شعبان بر شما عزیزان  مبارک  تشویق

 

 

 داستانک  جالبی بود، درسته؟ خیال باطل نظرشما در این مورد چیه؟ متفکر

 

 


   /کلیک مهربانی ( 30) |                                             

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

پیامبراکرم صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله فرمودند:

دنیا، سراى بلا و گرفتارى و محل گذران زندگى و زحمت است خوشبختان،

از آن دل کنده‏ اند و از دستِ بدبختان، به زورگرفته مى‏ شود پس

خوشبخت‏ ترین مردم، بی ‏میل‏ ترین آنان به دنیا و بدبخت ‏ترین مردم،

مایل ‏ترین آنان به دنیاست.  بحارالانوار (ط-بیروت) ج74 ، ص185


حکایت نوشت:

قطره عسلی بر زمین افتاد،

مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل

برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید !

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند

ومزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر چه

بیشترو بیشتر لذت ببرد ...!

مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می بُرد ...!

اما ...

نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و چسبنده شده بود و حرکت نداشت

و... در این حال ماند تا آنکه نهایتاً مرد ...!!!

بنجامین فرانکلین می گوید:

دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ...! 

پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در

شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ...!

 /کلیک مهربانی ( 79 ) |                                          

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

خمیر دندان کلوزاپ گرفته ایم . بوی ویکس می دهد. 

بوی زانو درد مادربزرگ...!

دهانم از بوی 13 سال پیش پر شده.
 
همیشه به رویش می آوردیم و غر می زدیم که بوی ویکس خانه را برداشته
 
و طفلکی هر بار کودکانه انکار می کرد که ویکس نمی مالد.
 
 دزدکی می رفت توی اتاقش و ویکس می مالید به زانوهاش.

 قوطی لاجوردی رنگ ویکس را زیر لباسها توی کمدش مخفی می کرد، 

شبیه شیئی قیمتی، معجونی مخفی و شفابخش.

 مادربزرگ تا آخرین نفس به جادوی ویکس باور داشت. 

ما تا آخرین لحظه از بوی ویکس، گریزان بودیم و حالا 13 سال است که
 
 
مادربزرگ دیگر بین ما نیست و خاطره اش ناگهان با بوی خمیردندان برایم زنده شده. 

با دهن پر از کف رو به روی آینه دستشویی ایستاده ام. 

 از رایحه ی تند ویکس انباشته شده ام و به درد فکر می کنم.

 به پیری. به زوال. به قدرت بوها در زنده کردن مردگان. زنده کردن یادشان و
 
حتی خودشان. 

دهانم بوی زانو درد می دهد.

 دندان هایم در کف و حباب گذشته غرق شده اند...!
 
(مهدی رجبی/ نویسنده کودک و نوجوان)
 
« ارسال شده از همسایه مجازی قدیمی »
حدیث مهر:
 
# پیامبراکرم صلی الله علیه و اله می‌فرمایند:
 
وجود پیران سالخورده بین شما باعث افزایش رحمت و لطف پروردگار و
 
گسترش نعمت‌های الهی بر شماست. (نهج الفصاحه، ص 222 )
 
# امام علی علیه السلام فرمودند :
 
به پیران احترام بگذارید تا کودکانتان به شما احترام گذارند .
 
(غررالحکم و درر الکلم ح 10096)
 
 
می نویسم از مهر:
 
روح تمامی بزرگانی که در بین ما نیستند شاد و قرین رحمت الاهی
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/۸/۸ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

مردی شبی رادر خانه ای روستایی می گذراند...؛

پنجره های اتاق باز نمی شد .

نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست

آن را باز کند . با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد

و سراسر شب را راحت خوابید .

صبح روز بعد فهمید که شیشه کتابخانه را شکسته است وهمه شب، پنجره بسته بوده

است...!

" او تنها با فکر اکسیژن ، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!! "

 

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

حدیث نوشت:

امام صادق (علیه السلام) چنین فرمودند:

«کسى که مؤمنى را بر گناهى سرزنش کند، نمیرد تا آنکه خود مرتکب آن

گناه شود».اصول کافی : 2/356/3.

قلم نوشت:

وقتی بهترین ها را برای دیگران می خواهید افکارتان بِکرست و زلال.

افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد.

در کلام آسمانی آمده است:

دعا قضا را برمی گرداند، هر چند آن را محکم کرده باشند !

به همین سادگی ، کمترین مهربانی این ست که ، برای هم دعا کنیم...!

          « از خداوند، بهترینها را برایتان می طلبم. »

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 

 

 

                                                     /کلیک مهربانی (170) |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

این داستان رو بخونید که واقعی و بسیار دلنشینه

در زمان ناصرالدین شاه، طلبه‌ ای به نام نظرعلی طالقانی* در مدرسه مروی

تهران(سپهسالار) تحصیل میکرد که بسیارفقیر بود.آنقدر که شب‌ها دوروبر

حجره طلاب می‌گشت و از دورریز آنها چیزی برای خوردن پیدا می‌کرد.

یک روز نظرعلی به ذهنش می‌رسد که نامه‌ای* برای خدا  بنویسد.

به این مضمون  :

بسم الله الرحمن الرحیم


خدمت جناب خدا ! سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.

از آن جا که شما در قرآن فرموده اید :


"ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"
«هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»

من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
در جای دیگر از قرآن فرموده اید :


"ان الله لا یخلف المیعاد"
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.

بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم :


۱ - همسری زیبا ومتدین
۲ - خانه ای وسیع
۳ - یک خادم
۴ - یک کالسکه و سورچی
۵ - یک باغ
۶ - مقداری پول برای تجارت
۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.

« مدرسه مروی، حجره شماره 16- نظر علی طالقانی»

 بشنوید از سرنوشت نامه :

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر می‌کند که نامه را کجا بگذارد؟

می‌گوید: «مسجد خانه خداست. پس بهتر است در مسجد بگذارمش »*

او به مسجد(مسجد سپهسالار) میرود و نامه را دریک سوراخ میگذارد و

بعد با خودش می‌گوید:

«حتما خدا پیداش می‌کنه!». او نامه را پنجشنبه در مسجد می‌گذارد.

از قضا صبح جمعه ناصرالدین‌شاه با درباری‌ها می‌خواست به هواخوری برود.

کاروان او از جلوی مسجد می‌گذشت، ناگهان، بادی میوزد ونامه نظرعلی را

روی پای ناصرالدین‌شاه می‌اندازد.

ناصرالدین‌شاه نامه را می‌خواند و دستور می‌دهد که کاروان به کاخ برگردد

و یک پیک به مدرسه مروی می‌فرستد و نظرعلی را به کاخ فرا می‌خواند و

دستور می‌دهد همه وزرایش نیز، جمع شوند.

نظر علی خطاب به شاه می گوید: من مشکل خود را با خدای خودم مطرح

نمودم و نیازی به کمک شما ندارم.

شاه می‌گوید:

«نامه‌ای که برای خدا نوشته بودید، ایشان به ما حواله فرمودند؛ پس ما باید

انجامش دهیم.» سپس دستور می‌دهد همه خواسته‌های نظرعلی، یک‌به‌یک

اجرا شوند!!!. لبخند تشویق

« به نقل از کتاب فرهنگ مردم طالقان ص 38 تا 40- تالیف غیب اله خالقی »

 * مولی "نظرعلی طالقانی"، عارف وارسته و معروفترین چهره علمی و فقهی،

از شاگردان شیخ انصاری و اعاظم فقهای زمان در دوره قاجاریه، صاحب کتاب

" کاشف الاسرار" می باشد.وی در سال 1306 ه. ق. فوت نمود و پیکر مطهرش

در مشهد مقدس در جوار بارگاه ملکوتی حضرت امام رضا ع، به خاک سپرده شده است.

* میگویند نامه مرحوم مغفور نظرعلی،در موزه گلستان تهران تحت عنوان "نامه‌ای به خدا"

نگهداری می‌شود.

شعرنوشت:

یک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سرِ انگشت گزیدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

(فروغی بسطامی)

کمی ترمه نوشت:

مثبت اندیشی که این روزا همه جا ازش میگن، همینه دیگه لبخند

یادتون نره با اخلاص و باور قلبی، همین الان برای خدای مهربان، نامه

بنویسید.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند :

 

اَدِّبُوا اَوْلادَکُمْ فى بُطونِ اُمَّهاتِهِمْ.

 

قیلَ: وَکَیْفَ ذلِکَ یا رَسُولَ اللّه‏ِ؟

 

فَقالَ: بِاِطْعامِهِمُ الْحَلالَ؛.

 

فرزندانتان را در رحم مادرانشان تربیت کنید.

 

سؤال شد: این چطور ممکن است،اى رسول خدا؟

 

فرمودند: با خوراندن غذاى حلال (به مادرانشان).

 

 

« انشا نوشت؛ بچه فقیر : »

نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم.

ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم. مثل آقا تقی؛

آقا تقی یک ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می دهد

تا آبی که در شیرها می ریزد و ماست می بندد، حلال باشد!

آقا تقی می گوید: آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا که

سرش را گذاشت روی زمین وعمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد!

دایی من کارمند یک شرکت است. او می گوید:

تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده،از او رشوه نمی گیرم!

آدم باید دنبال نان حلال باشد.

عموی من یک غذاخوری دارد. عموهمیشه حواسش است که غذای خوبی به

مردم بدهد..او می گوید:

در غذاخوری ما از گوشت حیوانات پیر استفاده نمی شود و هر چه ذبح

می کنیم کره الاغ است که گوشتش تُرد و تازه است و کبابش خوب در می آید.

او حتماً توجه می کند که کره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی کند.

عمویم می گوید: ارزش یک لقمه نان حلال از همه‌ی پول‌های دنیا بیشتر است!

عمو می گوید: تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمی کند. پول حرام بی برکت است.

من فکر می کنم پدر من پولش حرام است؛

چون هیچ‌ وقت برکت ندارد و همیشه وسط برج، کم می آورد!!!

 دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم:

اگر دنبال یک لقمه نان حلال بودی، پول ما برکت می کرد و همیشه پول

داشتیم؛ اما جرأت نکردم.

ای کاش پدر من هم، آدم حلال خوری بود...!!!

 

******

« اکنون بخوانید تا بیشتر بدانید.. »  اینجا    


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

به دفتر مدرسه خونده شد وبهش گفتند: " فردا والدینت رو بیار،اینم نامه...!"
خانوم ناظم، رو بهش کرد و گفت :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمیشی ، هیچی...!
مریم نگاهی به معلمین حاضر در دفتر کرد،
خواست چیزی بگه اما ، سرش رو پایین انداخت و رفت!

برگه مریم، دست به دست بین معلم ها می گشت،
اشک و خنده اونها در هم آمیخته بود!


امتحان ریاضی ثلث اول :


سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید؟
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری نداره
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کنه!
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم،
بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست!

معلم ریاضی، اشکش را پاک کرد و ادامه داد:
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهترون...!
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید نداره ، الهی که نباشه.
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داریه خانوم؛
که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان، پذیرش میشی؛
و گرنه، مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان، تو راه خونه فوت می کنی!
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر...!

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه رو تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت!
مریم، دم در کلاسش رسیده بود ،
اما برگشت و با صدای لرزونش خطاب به خانوم ناظم گفت:
خانم اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟!

 

 

معلم نوشت:

- معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به

عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست...؛

بر تو مبارک باد . «استاد ، مرتضی مطهری»

 

- ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد

ولی معلم می‌سوزد که بسازد. « دکتر علی شریعتی»

 

 

ترمه نوشت:

دیروز می گفتم :

مشقهایم را خط بزن … مرا مزن!

روی تخته خط بکش … گوشم را مکش!

مهر را در دلم جاری بکن … جریمه مکن!

هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر!

اما  اکنون ..می گویم:

مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر؛

 

 

« مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان»

 

تا خدا بوده و هست ، معلم بوده و هست و هر روز ، روز معلم ست .

معلمی هنر ست ، و معلمی عشقی ست آسمانی .

 

روزتون مبارک، معلمین واستادان وحق داران عزیزم

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/۱۱ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

اعتراف می کنم که حال برفی ام خیلی خوب است...برف می بارد...!

از پنجره نیم نگاهی به حیاط می اندازم...برف هم چنان می بارد،بسیار

زیباست...ما آدم ها هم که... دربندِ زیبایی ها...! تبارک الله

حالِ خوبِ برفی ام خوبتر میشود...!

حیاط را نیم نگاهی دیگر می اندازم...چند تایی گنجشک، کز کرده زیر

سایه بان ووردی خانه...چسبیده به هم...انگار یخ زده اند...انگار دنبال

دانه اند...اما دانه کجا بود...!

برف هم چنان می بارد...و اکنون،حالِ خوبِ برفی ام خراب می شود...!

هوای خورده نان ریختن، به سرم میزند...!

تکه نانی را ریز می کنم و می پاشم روی برف ها...یکدفه سرو کله یکی

دوتای شان پیدا میشود و بعد....یکی یکی می آیند...!

تا مشغولند،بقیه تکه نان را ریز می کنم،در ظرفی می ریزم و زیر سایه بان،

می گذارم...شاید گرسنه ی یخ زده ی بی آشیانِ دیگری،از راه برسد...!

                  و... شاید، یا کریم، باشد...شاید...!

اکنون،حال برفی ام خوب است...اما برف، هم چنان می بارد...!

 

 

کمی تا بیشتر، واقعیت نوشت:

کودک، پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاه نگاه

می کرد. زن، در حال عبور، او رو دید ودلش سوخت،کودک رو به داخل

فروشگاه برد و براش لباس و کفش خرید وبهش گفت:

مواظب خودت باش...!

کودک پرسید: ببخشید خانوم؛ شما خدا هستید؟!

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: می دونستم با او نسبتی دارید!

 

 

حدیث نوشت :


امام باقرعلیه‌السلام فرمود:خداوند سیراب نمودن تشنگان را دوست دارد

و هر کس حتی حیوانی را سیراب کند خداوند در قیامت که سایه‌ای وجود

ندارد او را زیر سایه‌ی عرش خود قرار می‌دهد

(طبرسی، مکارم‌الاخلاق، پیشین، ص 135)

رسول گرامی اسلام صلی­ الله ­علیه ­وآله ­وسلم برای اصحاب، فرمودند:

روزی مردی تشنه کام در حالی که عطش، او را سخت کلافه کرده بود به

چاه آبی رسید. به درون چاه رفت و از آن آب نوشید سپس بالا آمد. سگی

را دید که از شدت تشنگی زبان خود را بیرون آورده است و به خاک،

میمالد.

مرد گفت : این سگ تشنه است بار دیگر به درون چاه رفت و کلاه خود را

پر آب کرد،آن را به دهان گرفت و بالا آمد و سگ را آب داد.

خداوند به پاس این محبت ، وی را مورد مغفرت قرار داد .


(بحار الانوار، ج 65، ذیل ح 24)

 

هم چنین فرمودند:

تو رحم کن زمینیان را تا تو را کسی که بر عرش است رحم کند.  

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

این پست رو تقدیم میکنم به هم وبلاگی عزیزم "مامان اعظم" که دچار یک

 گرفتاری شده، از دوستانم خواهش میکنم برای رفع گرفتاری،براش دعا کنند.

          (اگر 40 مؤمن، براش دعا کنند انشاالله،خدا حاجتش رو میده)

دوستان،هم وبلاگیمون عمه جون(باشو)، پیشنهاد 1000 تا صلوات دادند برای

رفع مشکل مامان اعظم،اگه میخواید شما هم شریک بشید و بگید چن تا از

صلواتها رو می فرستید.

1000 تا صلوات تمام شد اما چون دوستان،باز هم مراجعه کردند، به  تعداد

صلوات ها، اضافه خواهد شد... بفرمایید.

 

روزی مردی به کنار رودخانه ای رفت ، سرش را بلند کرد و در دل گفت :

پروردگارا؛ تو به من چشم داده ای و من تو را به خاطر این که می توانم

گل ها را ببینم شاکرم.

تو به من گوش داده ای و من تو را از این که می توانم آواز مرغکان را

بشنوم شاکرم.

تو به من دست داده ای و من از این که می توانم نسیم ملایم را با آن ها

لمس کنم شاکرم و اکنون از تو سه خواسته دارم :

تو را ببینم ، صدایت را بشنوم . لمست کنم !!!

لحظاتی صبر کرد و سرش را به زیر انداخت و چهره اش در آب افتاد ؛

ناگهان باران گرفت و او با شور و مستی فریاد کشید: وااای باران و دستانش

را بلند کرد تا باران آن ها را بشوید. هنگامی که باران تمام شد مرد گفت:

خداوندا برای این باران از تو متشکرم، اما نه من تو را دیدم !!!

نه صدایت را شنیدم !!!

و نه تو را لمس کردم !!!


 من و تو همسایه خدا بودیم

ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد

ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا.

ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...!

یادت می یاد جمله آخر خدا رو؟!

از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است.

اگه گم شدی از این راه بیا

بلند شو... از دلامون شروع کنیم...!

تا خدا راه زیادی نیست...!

 

 

امام سجاد (ع) در دعای 54 صحیفة سجادیه فرموده اند که، هر گاه اندوه و

گرفتاری دنیا به شما روی آورد این گونه خدا را بخوانید: 

« یا فارِجَ الهَمِّ وَ کاشِفَ الغَمِّ، یا رَحمنَ الدُّنیا والاخِرَةِ وَ رَحیمَهُما، صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ

والِ مُحَمّدٍ وَ افرُج هَمّی وَاکشِف غَمّی یا واحِدُ یا اَحَدُ یا صَمَدُ یا مَن لَم یَلِد وَ لَم

یوُلَد وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً اَحَدٌ اِعصِمنی وَ طَهِّرنی وَ اِذهَب بِبَلِیَّتی »

 

کامنت تشکر" مامان اعظم " از همدلی و همراهی دوستان عزیز:

سلام ... ای بزرگواران....با همه شما با معرفتان هستم .
مرا مدیون لطف و محبت خود کردید.
با اینکه یقین دارم پروردگارم به رسم کرامت خویش،
صواب و ثواب ( خیر دنیایی و آخرتی ) دعا هایتان را برای خودتان هم درنظر

می گیرد. اما وظیفه خود دانستم که مراتب قدر دانی خود را به شما بزرگواران
برسانم .
من نیز دعاگوی همه مؤمنینم و برای سلامتی همگان دعا میکنم ... امید که

روح تمامی اسیران خاک از آدم (ع) تا قیامت،از صلواتهایتان بهره ببرند وبه 
یمن شادی روح صالحان؛ گره از کار همگان باز شود.

آآآآآآآآممممممممممییییییییییننننن یا رب العالمین.( 5/ 10 / 93 )

 

اسامی افراد شرکت کننده در ختم صلوات:

عمه جان(باشو)............... 100 صلوات

خودم..............................200 صلوات

مامان اعظم ....................100 صلوات

آفتاب جان.......................200 صلوات

نمک گیر عزیز..................100 صلوات

یاسمین عزیز(همسران اول) 200 صلوات

جناب کارچانی(بزم ایلیا).......100 صلوات

**********

مامان اعظم...............................100 صلوات

رها جان(بهاربی خزان)..................100 صلوات

آقا مرتضی(بربادرفته)...................100 صلوات

کفش های ماه.............................100 صلوات

آقا محمد(یه دنیای تازه)..................100صلوات

تی تی جان(گلهای بهشتی).............200 صلوات

مریم جان(خانه مریم بانو).............200 صلوات

ساز ارغنون..............................100 صلوات

************

مینو جان(رازمن،ام اس)...............100 صلوات

هستی جان(دل نوشته).................200 صلوات

مامان آرین...............................200 صلوات

رؤیا جان(دل سوخته)...................100 صلوات

آفتاب جون(دلمشغولی های مامان)...200صلوات

خودم.......................................200 صلوات

************

مامان اعظم............................1000 صلوات

************

گل دختر(توبغل خدا)...................313 صلوات

آقا میلاد(فرمانده گردان شهیدان زنده) 100 صلوات

بارش جان................................500 صلوات

مارال جان(بخاطرحقیقت)..............100 صلوات

**********

استاد گرامی (عاشق کوهستان)..1000 صلوات

**********

مامان عطیه بزرگوار....................700 صلوات

آقا سید(شیفته یار)......................114 صلوات

مروارید جان(صدف خال خالی)........100 صلوات

آقا علیرضا(آفتاب آبی)..................100 صلوات

*********
مریم جان(خانه مریم بانو).............. 214 صلوات

زهراجان(خدای مهربون دوست دارم)....114صلوات

دریا جان(یک لیوان عشق داغ).........200 صلوات


نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

شایعه ای رو درباره همسایه ش  تو محل، پخش کرده بود.

شخصی که اون شایعه درباره اش بود، عمیقاً آزرده ودلخور شد.

فرد سخن چین،متوجه خطایش شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای

جبران اشتباهش، چه می تونه بکنه.

پیر خردمند گفت:  مرغی بخر و اون رو بکش و سر راه که می یای، پرهاش

  رو بکن و یکی یکی در راه بریز و بیا...!

او اگرچه تعجب کرد ،اما آنچه گفته بودند، انجام داد...!

روز بعد، مرد خردمند گفت: حالا برو و همه ی پرهایی رو که دیروز ریخته

بودی، جمع کن و برای من بیار...!

اودر همون مسیر به راه افتاد، اما با ناامیدی، دریافت که باد، همه پرها رو

با خود برده...!

و پس از ساعت ها جست وجو، تنها با سه پر، برگشت...!

خردمند گفت : می بینی...؟...انداختن پرها آسون بود؛ اما باز گردوندنشون

غیرممکن.

سخن چینی ام همین گونه ست؛ پراکندنش کاری نداره ،اما به محض این

که چنین کردی،هرگز نمی تونی کاملاً اون رو جبران کنی.

 

 

امام صادق "علیه السلام"  فرمودند:

از بزرگ‏ترین جادو، سخن‏ چینى است؛ زیرا با سخن‏ چینى، میان دوستان

جدایى می افتد، دوستان یکدل با هم دشمن می شوند، خون‏ها ریخته می شود،

خانه‏ ها ویران و پرده‏ ها دریده می گردد.

سخن‏ چین، بدترین کسى است که روى زمین راه می‏رود.

 

(بحارالأنوار، ج 63، ص 21، ح 14)

 

 

و این هم، کامنتی که مدیر محترم وبلاگ بزم ایلیا، ارسال کردند:

 

در قوم بنی اسرائیل،قحطی افتاد.مردم چاره ای ندیدند جز آن که به خدا روی آورند و از

او باران بخواهند.چند بار نماز خواندند و از خدا باران خواستند اما هیچ ابری در آسمان

پدیدار نشدوحضرت موسی(ع)علت را از خداوند جویا شد.وحی آمد که: "ای موسی! در میان

شما،سخن چینی است که دعای شما را باطل می کند و تا او در میان شماست،دعای تان را

اجابت نخواهم کرد." موسی(ع) گفت: "بارخدایا! او را به ما بشناسان تا از میان خویش

بیرون افکنیم." باز وحی آمد که: "ای موسی! من،دشمن سخن چینی هستم.آن گاه، خود

سخن چینی کنم و عیب کسی را به تو بگویم؟!" موسی(ع) گفت: " پس تکلیف چیست؟"

وحی آمد: "همه باید توبه کنند." چون همه از سخن چینی توبه کردند،خداوند، باران فرستاد.

 

با تشکر از محبتشون.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

یه روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آوورد، کتابی بسیار گرون قیمت و

با ارزش. وقتی اونو بهم داد،تأکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته!

و من تعجب کرده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی روبی هیچ مناسبتی به

من بده!!!

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

چند روز بعد به من گفت: کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، پرسید چرا؟

گفتم: گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز،عصر با یه کپی از روزنامه دلخواه من اومد خونه ماو روزنامه

روگذاشت روی میز، نگاهی سرسری به روزنامه انداختم که گفت: این مال من

 نیست امانته باید ببرمش.

با شنیدن این حرف، شروع کردم با اشتیاق به ورق زدن صفحه هاش و سعی

می کردم از هرصفحه،‌حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدربزرگ می‌خواست از خونه بره بیرون، تقریباً به زور،

اون روزنامه رو از دستم کشید و رفت.


چند روز بعد که اومد پیشم گفت: ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون

روزنامه می‌مونه!

یه اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هست مال خود خودت.

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت

هست دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست اشتباهاتم رو جبران کنم،اگر

الان یادم رفت یه شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکار

رو می‌کنم.

حتی اگه هر چقدر همسرت با ارزش باشه، مثل اون کتاب نفیس و قیمتی،اما وقتی

که این باور در تو نیست که این آدم مال منه،و هر لحظه فکر میکنی اونکه

 تعهدی نداره؛ می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش

 نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری تا جایی که ممکنه از بودن در کنارش، لذت

 ببری...با خودت می گی شاید فردا دیگه مال من نباشه…!

درست مثل اون روزنامه حتی اگه هیچ قیمتی نداشته باشه…!

و اینطوره که آدما یه دفعه چشماشون رو باز میکنن می بینن  اون کسی رو که

یه روز عاشقش بودن، از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…!

و این تفاوت عشـقه با ازدواج…!



 

پایین نوشت: مطلبی رو که خوندین برگرفته از یه وبلاگ خیلی خوبه که به همه 

همسرا و همسرای آینده، توصیه می کنم بخوننش و اگه دوست داشتن، عضو

انجمنش بشن، فکر می کنم براتون مفید باشه.

 

ترمه نوشت: این پست رو تو وبلاگ آفتاب جون دیدم و خیلی لذت بردم ،اجازه

گرفتم و گذاشتم اینجا...!

تقدیم به همسران عاشق و به همسرعزیزم، که هستم، چون او هست.!  

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۸ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه!

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه!

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو!

اینقده بالا پایین پرید، خسته شد و خوابیـــد!

دیدم بهترین موقع ست تا خوابه، دوباره بندازمش تو آب!

الان چند ساعته بیدار نشده؛ یعنی فکرکنم بیدار شده، دیده  انداختمش اون تو،

قهر کرده و خودشو زده به خواب!!!

 


من نوشت:

 این داستان، رفتار بعضی از آدمهاییه که کنارمونند؛ اونها رفتارهای ما رو

اونطورکه ذائقه خودشونه، تفسیر میکنن.

درحالیکه باید، طرف مقابل رو فهمید و مطابق خواسته اون،عمل کرد،این معنی

دوست داشتن واقعیه و اینقدر مهمه که حتی برای سلامت ذهن و روان انسان،

یک ضرورته. اما حیف که توی این دوره و زمونه زیادند آدمهایی که بدون این

که راه و روش دوست داشتن رو بدونند طوری عشق ورزی می کنند که همه

چیزرو به باد می دند.

 

نکته نوشت:

آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند وقدرشان دانسته میشود،پس

حتماً به عزیزانتان بگویید که "دوستشان دارید" شاید هرگز متوجه نشوید که

چقدر نیاز به شنیدنش دارند.

حدیث نوشت:

 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

 

« به خدایی که جانم در اختیار اوست، وارد بهشت نمی شوید مگر مؤمن

 شوید و مؤمن نمی شوید، مگر اینکه یکدیگر را دوست بدارید

( مشکاة الانوار ص 123)

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

 آموزگار به دانش آموزان گفت: انشایی بنویسند با این عنوان که:

 " فقر بهتر است یا عطر"

چند نفری از بچه ها نوشتند: " فقر".

آنهایی که از بین علم و ثروت، همیشه علم را انتخاب می کردند،نوشته بودند:

" فقر خوب است چون چشم وگوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه میدارد

ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند."

طفلکی ها عادت کرده بودند که مجیز فقر را بگویند، چون نصیبشان شده بود.

فقط یکی از بچه ها نوشته بود،"عطر" نوشته بود:

"عطر،آن حس هایی از آدم را بیدار می کند که فقر،آنها را خاموش کرده است!"

 

 بهانه نوشت:

دنیای عجیب  ما را ببین، دیگر" شلوار پاره"، نشانه ی " فقر" نیست،

ارزشـــــــــــها "عـــــــــــــــــــوض" شـده اند
و "عـــــوضــــــــــی هــا"،
بــا ارزش...!

دنــیـــــــــــــــای غـــریـبـی ست.... نه؟؟؟( لینک  لایت شده رو مطالعه بفرمایید)

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

این روزها از جلوی آرایشگاه که رد میشی تا چند دقیقه درگیر اینی که این

آرایشگاه زنونه ست یا مردونه !؟

 یه زمانی تو آرایشگاه های مردونه، فقط مو کوتاه میکردن واصلاح صورت.

حالاپشت پنجره آرایشگاه مردونه، مردا وپسرایی  رو میبینی  زیردست آرایشگر،  

درحال کوتاه کردنموی مدل فشن؛ وپسرایی که به سرشون بیگودی پیچیدند!!!

یا آرایشگر، با بابیلیس(برای حالت دادن مو) دارهموهاشونو حالت میده!!! 

یا....!!!

مشتری می دوه به طرف آرایشگر و با عجله می گه: آقا لطفاً یه کم سریع تر،

من عجله دارم و باید زود برم...مهمونی داریم!

با یک نگاه به سر و وضع وموهای جوون، میشه متوجه شدکه موهاش مرتبه!!!

با اشاره ای به زیر ابروهاش به آرایشگر می فهمونه که موهای زیر ابروش

 جوانه زده!!!

 

 

برای دوستم خواستگار اومده بود ! می گفت: اول فکر کردم پسرشونو نیاووردن!

 

بعد که یکم دقت کردم فهمیدم اونیکه از همه ابروهاش نازک تره پسره ست!!!

 

 

 

حدیث نوشت: پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مورد اوضاع مردم درآخرالزمان به

 

سلمان فرمودند:

" ...اى سلمان، در این هنگام مردان به مردان اکتفاء مى‏ کنند و زنان به

زنان...، مردان به زنان شبیه مى‏ شوند وزنان به مردان،...در آن روز مردان

و پسران امت من با طلا خود را مى‏ آرایند و حریر و دیبا مى‏ پوشند..." 

(تفسیرالمیزان، ج‏5، ص648)

 

 

 

من نوشت: پست قبلی رو درمورد پوشش ساپورت گذاشتم،تعدادی از دوستان

فرمودند در مورد آرایش آقایون هم مطلب بذار...اینم مطلب.

 

یادتون نره روی کلمات لایت شده، کلیک کنید و مطالعه بفرمایید.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٥ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

مردجوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در اون قطعه زمین بایست، من سه گاو نر رو آزاد می کنم

اگر تونستی دم یکی از این گاوها رو بگیری من دخترم رو به تو خواهم داد!

جوان قبول کرد.

 

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد، بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که

درتمام عمرش دیده بود، به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خودش رو کنار

کشید تا گاو از مرتع گذشت!

 

دومین درطویله که کوچکتر بود باز شد، گاوی کوچکتر از قبلی بود که با سرعت

حرکت می کرد، جوان پیش خودش گفت : منطق می گه این رو ولش کنم چون

گاو بعدی کوچکتره و این ارزش جنگیدن نداره!

سومین درطویله هم باز شد وهمانطور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچکترین

گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود!

پس لبخندی زد و درموقع مناسب روی گاو پرید و دستش رو دراز کرد تا دم

 گاو رو بگیره ...!

اما................ گاوه ........... دم نداشت!!!   

                                                             

 



 

نتیجه نوشت: زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد

 

 شدن بدهیم ممکن است دیگر هیچ وقت، نصیبمان نشود.

 

* اگر فرصتها پشت در خانه شما نمی آیند، در دیگری بسازید.

 

*هر وقت در زندگی  به جایی رسیدید که یک در بزرگ با قفل دارد، نهراسید؛

 

زیرا اگر قرار بود باز نشود بجای در، دیوار می گذاشتند.

 

 

 بیایید افسوس ساز نباشیم ... از دست این کاشها، کاری بر نخواهد آمد!!!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |


 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند! ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfaملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa
 

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. kikkerplaatje 


لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa


لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها، قورباغه ها

 دچار اختلاف دیدگاه، شدند! ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa
 

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند وعده ای دیگر خواهان باز گشت
               

مارها شدند! ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa
 

مارها بازگشتند وهمپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند!ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa


حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن بدنیا می آیند!ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa
 


تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینکه:

 

نمی دانستند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!؟ ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa
 

 

kikkerplaatje

 

 ادامه نوشت: می بینید چه حکایت جالبیه !؟

 

شما چه برداشتی از این ماجرا کردید؟؟؟



کمی باربط نوشت: اگر به شما بگویند؛ اولین کاری که باید هر روزصبح انجام

 بدهی، این است که قورباغه زنده‌ای را قورت بدهی،چه خواهید کرد؟

خوب! نویسنده ای چنین میگوید: اگر این کار رو انجام دهید در بقیه روز،

خیالت راحت خواهد بود که سخت‌ترین و بدترین اتفاقی را که ممکن است در

تمام روز، برایت پیش بیاید پشت سر گذاشته‌اید.

 

قورباغه شما، در واقع بزرگترین و مهم‌ترین کاری است که باید انجام بدهید.

همان کاری که اگر الآن فکری به حالش نکنید به احتمال زیاد،همین طور برای

انجام آن تنبلی خواهید کرد؛کارهایی که میتواند بیشترین تأثیر مثبت را در زندگی

شما بگذارد.

 

همچنین گفته‌اند:« اگر قرار است دو تا قورباغه را بخوری اول آن یکی را که

زشت تر است بخور!»

 

یعنی اگر باید قورباغه زنده‌ای را بخوری، هیچ فایده‌ای ندارد که مدت زیادی

بنشینی و به آن نگاه کنی(عمل گرایی)





حدیث نوشت: حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرمایند:

 

"هرگاه از چیزی ترسیدی خود را درون آن افکن، زیرا سختی پرهیز از

 

آن، بزرگتر از چیزی ست که از آن می ترسی."





خودم نوشت: چندی قبل از طریق دوستی، به خوندن کتابی تشویق شدم؛ کتابی

 

که سالها قبل، توسط " برایان تریسی" نویسنده کانادایی نوشته شد.

 

اگه تمایل دارید میتونید به اینجا و اینجا مراجعه کنید و مطالب مفیدی رو

 

 بخونید.

 

 در بخش نظرات همین مطلب، دیدگاههای دوستان و سروران عزیزم را در

 

مورد این کتاب، ببینید.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.

یک روز می خواست دنبال کاری برود، به شاگردش گفت:

این کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی!

شاگرد که می دانست استادش، دروغ  می گوید، حرفی نزد.

استاد رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت،

آن را به نانوا داد و دو نان گرفت، به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد

و کف دکان دراز کشید !!!

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید :

چرا خوابیده ای؟! شاگرد ناله کنان پاسخ داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم،

 دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم، از ترس

 تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه

 آسوده شوم!!!

 

پیام نوشت:

عجیب است!!!

مردم به هم دروغ  می فروشند برای نان شب!

همان مردمی که زمانی می گفتند: " خدا می رساندش"!!!

 

بعد نوشت:

پینوکیو کجایی که  یادت بخیر …؟؟؟!!!

 

بیاو ببین...اینجا هرروز"دماغ ها" کوچکتر می شود و"دروغ ها" بزرگتر!

 

 

 

حدیث نوشت:

پیامبر خدا "صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم" فرمودند:

" إذا کَذَبَ العَبدُ کِذبَةً تَباعَدَالمَلَکُ مِنهُ مَسیرَةَ مِیلٍ مِن نَتْنِ ما جاءَ بهِ"

 

هر گاه بنده دروغ بگوید ، از بوى گندى که پدید آورده‏است ، فرشته به مسافت

یک میل از او فاصله گیرد .

 شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید : 6 / 357

 

امام حسن عسکری "علیه السلام" فرمودند:

 " جُعِلتِ الخَبائِثُ فی بَیت وَ جُعِل مِفتاحُهُ الکَذِبَ "

تمام پلیدیها در خانه ای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است.

(بحار الانوار، ج78، ص377)

 

امام على"علیه السلام" فرمودند:

 "(علامة) اَلایمانُ أَن تُؤثِرَ الصِّدقَ حَیثُ یَضُرُّکَ عَلَى الکَذِبِ حَیثُ یَنفَعُکَ؛"

(نشانه) ایمان، این است که راستگویى را هر چند به زیان تو باشد بر

دروغگویى، گرچه به سود تو باشد، ترجیح دهى.

(نهج البلاغه، حکمت 458)

 

امام سجاد "علیه السلام" فرمودند:

 

" اِتَّقُوا الکَذِبَ الصَّغیرَ مِنهُ وَالکَبیرَ، فى کُلِّ جِدٍّ وَهَزلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا کَذِبَ فِى

الصَّغیرِ اجتَرَأَ عَلَى الکَبیرِ؛"

 از دروغ کوچک و بزرگش، جدّى و شوخیش بپرهیزید، زیرا انسان هرگاه در چیز

کوچک دروغ بگوید، به گفتن دروغ بزرگ نیز جرئت پیدا مى کند.

 (تحف العقول، ص 278)

 

سخن نوشت: 

 

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود. ( لوتر)

 

دوستان عزیزم، سه لینک در این پست، لایک شده مطالعه بفرمایید.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٧ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 
 
  روزی از روزها، حیوانات جنگل دورهم جمع شدند تا مدرسه ای درست کنند.
 
  خرگوش، پرنده، سنجاب و مارماهی، شورای آموزشی مدرسه را تشکیل دادند.
 
  خرگوش، اصرار داشت که دویدن، جزء برنامه درسی باشد.
 
  پرنده، معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود.
 
  ماهی هم، به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب، اصرار داشت که بالا رفتن از
 
  درخت  هم، باید در آموزش های مدرسه قرار بگیرد.
 
  شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات، دفترچه راهنمای تحصیلی را تهیه نمود
 
   و بعد قرار شد که همه حیوانات، درس ها را یاد بگیرند.
 
  خرگوش، در دویدن نمره بیست  گرفت، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود،
 
  مرتب از پشت به زمین می خورد.
 
  دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط ها مغزش آسیب دید و قدرت دویدن
 
  را هم از دست داد. حالا به جای نمره بیست، نمره ده می گرفت و در بالا رفتن
 
 از درخت هم نمره اش از حد صفر، بالاتر نمی رفت.
 
  پرنده، در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می رسید، نمره خوبی
 
  نمی گرفت، مرتب صفر می گرفت. صعود عمودی از تنه، شاخه و برگ درختها
 
  هم برایش سخت بود.
 
  جالب اینجاست که تنها مارماهی کندذهن و عقب افتاده بود که می توانست درس های 
 
   مدرسه را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف، بالا برود.
 
  اما مسئولان مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان، تمامی دروس را
 
  می خوانند!!!
 
لبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخند
 
بعداً نوشت:
 
آیا میشه یک الگوی مشخص به همه تحمیل کرد!؟
 
برای ماشین، میشه... روی خط تولید، در کارخانه... اما برای انسان،  نه!!!
 
 چرا نمیشه ؟! ...چون انسان ها روی خط تولید، خلق نشدند.
  
و چون، خالق یکتا هر فردی رو منحصر به فرد آفریده.
 
لبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخند
 
ترمه نوشت:
 
شروع سال جدید تحصیلی رو خدمت  دانش آموزان و دانشجویان عزیز،
 
تبریک میگم انشاالله که سال موفقیت آمیزی در پیش رو داشته باشند.
 
 
هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 همیشه سفارش می کرد تو انتخاب دوست، دقت کنم ...!

می گفت : از آسفالت سیاه تر که نداریم؛ همنشینی شن و سنگ سفید با قیر ، سیاه

روزش کرد ، مراقب باش همنشین خوبی انتخاب کنی ...!

 

می گفت: بعضی ها مثل ابر می مونند، وقتی ناپدید میشن، روزمون درخشان تر

می شه.

می گفت: بزرگترین اشتباهی که می تونیم انجام بدیم اینه که، به آدم ها بیشتراز

 

آنچه که لیاقتشونه، اجازه بدیم در زندگیمون بمونند.

 

(می دونید که، مقصودش همه جنس، هم نشین ناجور بود! چشمک )

 

 

آیه نوشت:  در آیه 28 سوره فرقان چنین آمده که در روز قیامت، فردی که بر

اثر هم نشینی با دوست بد، منحرف گشته مى گوید:

« ... یا ویلتى لیتنى لم اتخذ فلاناً خلیلاً »

(( واى بر من، کاش فلان (شخص ‍ گمراه ) را دوست خود، انتخاب نکرده بودم )).

 

حدیث نوشت: مولا امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرمایند:

هم‌نشینی با بدان، بدی را به روح آدمی وارد می‌کند... مانند باد، که اگر از جای

 

بدبویی بگذرد، بو را با خود می‌آورد.(میزان‌الحِکمَه، جلد6، صفحه 196، حدیث 10402)

 

شعر نوشت:  تاتوانی میگریز از یار بد / یار بد بدتر بود از مار بد

 

            مار بد، تنها تو را برجان زند / یار بد، برجان و بر ایمان زند

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٧ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم، همه زانوی غم به بغل گرفته بودند،

عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.

به او گفت : چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

 

غلام جواب داد: من غلامِ اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی

 برای او کار می کنم، روزیِ مرا می دهد ، پس چرا غمگین باشم ؟

 

عارف، از خودم شرم کرد که یک غلام، به اربابی با چند گوسفند، توکل کرده

 و غم به دل راه نمی دهد" و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران

 روزی خود هستم …!!! "

 

 

 

روزی “ ترس” در را  کوبید،

 

“ ایمان” پاسخ داد و در را باز کرد؛

 

اما...هیچ ترسی پشت در، نبود !!!

 

 

 

 

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش، راه آسمان باز است ،

 

                پر بکش، او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را می خواند؟

                            

                     " وَ مَن یَتَوکّل عَلَی الله ، فَهُوَ حَسبُه "

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

مرد فقیرى بود که همسرش کره هایی را به صورت دایره های یک کیلویى

مى ساخت. مرد آنهارا به یکى از بقالى های شهرمی برد و مى فروخت و

 در مقابل، مایحتاج خانه را مى خرید.

 

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰گرم بود. او از مرد فقیر

عصبانى شد و گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک

کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آنها ۹۰۰گرم است.

 

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما که ترازویی نداریم.

ما یک کیلو شکر از شما می خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان

وزنه  قرار می دادیم.

 

"‌‌ یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم ! "

 

 

 

 

آیه نوشت:

 

« وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ الَّذین َإِذَا اکْتالُوا عَلَى النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ وَ إِذا کالُوهُمْ

أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» سوره مبارکه مطففین آیات 3-1

 

وای بر کم فروشان، اینها کسانی هستند که وقتی از مردم پیمانه می‌گیرند

 خوب می‌گیرند(وفا می‌کنند) و لیکن وقتی که به ایشان پیمانه می‌دهند یا

 برای مردم وزن می‌کنند کم می‌گذارند.

 

نکته نوشت:

 

این آیه شریفه مربوط به چه کسانیه....؟


برای بقال سر کوچه ی ما که یه ترازو روی میز مغازه اش داره؟


یا برای میوه فروش، تو یه بازار تره بار؟


یا میتونه مربوط به اشخاصی اعم از دکتر؟مهندس؟معلم یا کارمند باشه؟


آیا اشخاص مذکور چون رو میز کارشون ترازو ندارند نمیتونند کم فروشی

کنند؟




من نوشت:

 

در مقابل محبت، مهربانی، صداقت و وفاداری و... دیگران چی ؟!

 

                     آیا میزان و ترازویی داریم؟! 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

پیرمرد 90 ساله که همسرش را به تازگی از دست داده بود در خانه سالمندان،

منتظر تحویل اتاقش نشسته بود.

پس از چند ساعت انتظار، به او گفته شد؛ اتاقش حاضر است... لبخندی بر

لب آورد و عصا زنان، به طرف اتاق حرکت کرد.

به او توضیح دادند که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی

پنجره هایش، کاغذ چسبانده شده است!

پیرمرد، با شوق و اشتیاق فراوان گفت: " خیلی دوستش دارم. "

به او گفته شد: شما که هنوز اتاقتان را ندیده اید!

او گفت: به دیدن و ندیدن، ربطی ندارد. بلکه به این بستگی دارد که تصمیم

بگیرم  چگونه به آن نگاه کنم ... من پیش خود، تصمیم گرفته ام که اتاق را

دوست داشته باشم!

این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم می گیرم. 

 

من دو کار می توانم  بکنم:

یکی اینکه تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت های مختلف

بدنم را که دیگر خوب کار نمی کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به

خاطر آن قسمت هایی که هنوز کار می کنند، شکرگزار باشم.

من باور دارم هر روز، هدیه ایست که به من داده می شود.

 

بدان! سن زیاد، مثل یک حساب بانکی است، آنچه را در طول زندگی ذخیره

کرده باشی می توانی بعداً برداشت کنید. پس هر چه می توانی شادی های

زندگی را در حساب بانکی حافظه ات ذخیره کنی...

 

هیچ می دانی من هنوز هم، در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟!

 چند کلمه حرف حساب نوشت، برای شاد زیستن:

 

 - بدانیم قوی ترین آدمها همیشه کسانی نیستند که پیروز می شوند،

بلکه آنهایی هستند که وقتی می بازند، تسلیم نمی شوند.

- بدانیم چیزهای خوب، به سراغ کسانی می روند که باور دارند.

 چیزهای بهتر، به سراغ کسانی می روند که صبر می کنند.

و بهترین چیزها، به سراغ کسانی می روند که تلاش می کنند و تسلیم نمی شوند.

    بیایید:

-  قلبمان را از نفرت و کینه ها خالی کنیم.

-  به اطرافیانمان، عشق بورزیم.

-  بیشتر بخشنده باشیم.

-  تا آنجا که می توانیم،  ذهنمان را از نگرانی های بیهوده  آزاد کنیم.

-  تا می توانیم، ساده و شاد زندگی کنیم.

 -  کمتر از دیگران، انتظار داشته باشیم.

-  شکرگزار داشته هایمان باشیم.

و در هر شرایطی، به پروردگار مهربانمان  توکّل  کنیم.

 

و بدانیم: " یَدُالله  فَوقَ  اَیدیهِم "

 

روزهای خوبی داشته باشید. بامن حرف نزن

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

پدر روزنامه می خواند...

اما پسر کوچک، مزاحمش می شد...

پدر صفحه ای از روزنامه با عکس نقشه جهان،  قطعه قطعه کرد به پسر

داد و گفت: " ببینم می تونی جهان رو دقیقاً همان طور که هست بچینی؟! "

پدر می دانست پسرش تمام روز، گرفتار این کار است!!!

اما یک ربع بعد،  پسر با نقشه کامل برگشت!!!

پدر پرسید: جغرافی بلدی؟؟؟ چطور این نقشه رو چیدی؟؟؟؟!!!

پسر گفت: نه!

 

پشت این صفحه ، عکس  یک آدم  بود؛

 

وقتی آن آدم را  دوباره  ساختم، دنیا را هم  ساختم!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

نجار پیر، می خواست بازنشسته شود...

وقتی موضوع را با کارفرمایش درمیان گذاشت، کارفرما از اینکه دید کارگر

خوب و ماهرش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد...

او از نجار خواست که به عنوان آخرین کار، فقط یک خانه دیگر بسازد...

پیرمرد، گرچه دلش راضی به این کار نبود اما پذیرفت...او برای ساختن خانه،

از مصالح  نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، خانه را تمام کرد...

کارفرما برای بازرسی آمد... کلید خانه را به نجار داد و گفت:

" این خانه، متعلق به توست. هدیه ای از طرف من، برای تو!!! "

نجار پیر، یکه خورد.... مایه تأسف بود...!...اگر می دانست خانه ای برای

خودش می سازد، حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد!

من نوشت :

هر کدام از ما، در حال ساختن خانه ای برای آخرت خود هستیم، مراقب

باشیم آن را خوب بسازیم.

این هم یک شعر زیبا، از الطاف استاد ارجمند، "ساحل مرجانی" گرامی:

http://dariaii.blogfa.com/

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد وهنگام درو

< لسان الغیب >

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٤/۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

سوار تاکسی شد... مسیر طولانی بود... بین راه دست کرد تو جیبش که کرایه

راننده را آماده کنه...اما خبری از کیف پول، نبود...!

به راننده گفت:

اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی مسیری به شما گفت که پول همراهم

 نیست، چکار می کنی ؟! راننده گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفت: الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده...!

یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به  او انداخت و گفت:

 

" به قیافه‌ات نمی یاد که آدم بدی باشی؛ می‌رسونمت...! "

 

مهدی جان... !

ما مسیر زندگی‌امان را با تو طی کرده ایم به خیال اینکه توشه‌ای  قابل عرضه

را داریم، امانگاه  به جیب‌هایمان کردیم  و دیدیم هیچ نداریم، خالیه خالیست!

مولا  جان... !

ما رو به مقصد، می رسونی؟!

یا همین جا وسط این بیابان  سردرگمی،  پیاده‌ مان  می کنی؟!

بهانه نوشت:

یا ایّهالعزیز... جشن تولد تو را، باز هم بدون حضورت گرد هم آمدیم ؛...

با بضاعت ناچیزمان،... امید که قبول تو عزیز، افتد.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/٥ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

آیا تا به حال به یک سیب بی عیب و نقص برخورد کرده اید؟

شاید شما با یکی از آنها مواجه شده اید، اما با این حال هرگز نمی توانید بگویید

واقعاً درون آن چگونه است مگر اینکه آن را از وسط نصف کنید. شاید داخل

آن فاسد و خراب باشد. وقتی شما سیبی را با یک یا دو لک بر روی آن

می خرید، آیا بریدن آن لک ها با یک چاقو، ساده نیست؟

 شما هرگز نمی توانید یک سیب عالی و بی عیب و نقص پیدا کنید.

برهمین قیاس، احتمال آن بسیار کم است که یک مرد یا یک زن، یک همسر

کامل و بی عیب و نقص، پیدا کند. از چاقوی ذهنی و روحی تان برای جدا

کردن و از بین بردن نقاط بد و ضعف همسرتان استفاده کنید و بعد از آن،

شما تا حدود96 درصد، او را کامل خواهید یافت، به طوری که باور آن

برایتان مشکل خواهد بود.

خوشبختانه خداوند چنان فکر و ذهن ما را خلق کرده که تصورات ذهنی و

باورها و عادات مان می تواند تا حدی با اراده خودمان پاک شود و یا تغییر

پیدا کند و تنها آنچه که می خواهیم به یاد داشته باشیم می تواند در آنجا باقی

بماند. و این عامل می تواند منجر به خوشبختی در زندگی زناشویی تان شود.

پس عیوب یکدیگر را نادیده بگیرید ودر بذل توجه، ستایش، تحسین و

قدردانی نسبت به هم خسّت به خرج ندهید و سخاوتمند باشید.

حکایت نوشت:

دختر جوانی مدتی قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی، به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مردجوان، عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

بیست سال بعد از ازدواج، آن زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت

و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند و علت را از او جویا شدند. مرد گفت:

           " کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم. "

 

 قرآن نوشت:

« و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم

مودة و رحمة ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون»

و از نشانه های او این که از خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنارشان

آرام گیرید و میانتان دوستی و مهربانی نهاد.» (روم/21)

 

نکته نوشت: بدانید هیچوقت برای تغییر دیر نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۱ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم. فهمیدم که بیمارم...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده!

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج چهل درجه اضطراب نشان می داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم تنهایی،

سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام

خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم، چون دیگر نمیتوانستم با دوستانم باشم و آنها را در

آغوش بگیرم. براثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده

بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات

اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم، معلوم شد که مدتی است صدای

خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!

خدای مهربان؛ برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد، و من به

شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس، تنها از داروهایی که در کلمات راستینش

برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

در گذرگاه عشق؛ از استاد شاملو

دوستش دارم بزرگیش را ، سکوتش را ، عظمتش را ، اُبهتش را ، تنهاییش را ،

حکمتش را ، صبرش را ، و بودنش عادتیست مثل نفس کشیدن !

خدا را میگویم …

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست؛

 

زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد؛

 

ای کاش من هم مثل او؛

 

به خدایم ایمان داشتم .

(آیة الله بهجت)

کمی باربط  نوشت:

حکایت است پادشاهی از وزیرش که آدم خدا پرستی بود پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار

می کند... اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی!!!

وزیر سر در گریبان، به خانه رفت ...

وی را غلامی بود؛ وقتی او را در این حال بدید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت را آنچنان که بر او رفته بود بازگو کرد.

غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز، این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیر با تعجب گفت: یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا

چه میخورد؟

غلام پاسخ گفت: غم بندگانش را، بدین صورت که میفرماید: من شما را برای

 بهشت و قرب(نزدیکی) خود آفریدم. چرا دوزخ را برمی گزینید؟
 

- آفرین غلام دانا. و آنگاه پرسید: خدا چه می پوشد؟

رازها و گناهان بندگانش را.
وزیر که خیلی خوشش آمده بود گفت: مرحبا ای غلام تیزهوش ...

و سومین را پرسید.

غلام گفت: برای سومین پاسخ، باید کاری کنی، که کمی برات سخت است!
 

ردای وزارت را بر من بپوشانی، ردای مرا بپوشی، مرا بر اسبت سوار کرده و

افسار به دست، به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
 

وزیر که چاره ای دیگر نمی دید قبول کرد و آنها با آن حال به دربار حاضر

شدند. پادشاه با تعجب از این وضعیت، پرسید...

وغلام حاضرجواب، پاسخ داد: که این همان کار خداست ای شاه، که وزیری

را در خلعت غلام، و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام، خشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست

راست خود نمود!!!.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 روزی فراخواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه‌ای که از چهار

طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که

سخت مشغول زنده‌ها و مرده‌ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به

هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم

را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی

بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه

عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب، جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار

دهنده چیزی به یاد ندارد.


خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش

کنید تا زنده بماند تا نوه‌هایش را ببیند.

کلیه‌هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته

خون او را تصفیه می کند.

استخوان‌هایم،عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی

پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج،  پیوند بزنید.

هرگوشه از مغز مرا بکاوید، سلول‌هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید

به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه

فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و

تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان، و روحم را به خدا، بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید

 یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی

 بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

(بخشی از وصیتی منتسب به آلبرت انیشتن)

 

خودم نوشت : اهدای عضو = اهدای زندگی

1: روز جمعه گذشته  برنامه " فیتیله"  در مورد اهدای عضو، برنامه جالب و

تأثیر گذاری رو تدارک دیده بود. کاش دیده باشید!

کاش روزی برسد که فرهنگ اهدای عضو، این عمل خیر ماندگار در جامعه

اسلامی ما جا بیفتد.

2: اگر مایلید  به آدرس لینک، نگاهی بیندازید.

   اگر لینک باز نشد، این آدرس است: http://www.ehda.ir/

 

3:  اگر مایلید، نظر مرجع  تقلیدتان را، در این مورد جویا شوید.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٢ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

بانو همواره چشم به آسمان داشت و به دهان‌ پدر. زیرا از زبان پدر، راه‌های

آسمان گشوده می‌گشت.

بانو فرمود: فرزندانم حسن، حسین بر بلندای بام روید و هنگامی که نیمی از

خورشید به سمت مغرب نزدیک می‌شود مرا آگاه کنید تا دعا کنم.

مادر! چرا در این زمان می‌خواهید دعا کنید؟

بانوی جهانیان فرمود:

شنیدم پدرم،رسول خدا
(صلی الله علیه وآله) گفت که؛ به یقین در روز جمعه

ساعتی است که ممکن نیست شخص مؤمن از خدای عزوجل امر و کار

خیری را درخواست کند مگر این که به او ارزانی می‌ دارد.

به پدرم عرض کردم: ای رسول خدا! این ساعت چه موقع است؟

فرمودند: زمانی که نیمی از خورشید به سمت غروب نزدیک شود.
 

(کنز العمال جلد7 صفحه 766)

آری این خاندان از روز نخست، باعصر جمعه همدل و همراه بوده‌اند!

و عصر هر جمعه، منتظر قدم و دعای این بزرگواران است.


آری، تاریخ منتظر این خاندان بوده و خواهد بود.

 

 

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای


وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای


دیری است آسمان مرا شب گرفته است


خورشید من، برای چه تأخیر کرده‌ای؟

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

در میان بادبادک ها بادبادک او ، از همه بالاتر بود.
 

نخ را به سرعت رها می کرد تا بیشتر در اوج باشد.
 

همه به دستان او و خال سیاهی در آسمان، خیره شده بودند.
 

آفرین دیگران، او را هم به پرواز وا می داشت.
 

آرام آرام به عقب می رفت تا بهتر دیده شود و پیروزی را در چند قدمیش

 

احساس می کرد...
 

گام آخر را که به عقب برداشت ، به ناگه سنگی او را بر زمین کوبید.
 

سقوط ، مجازات غرورش بود.

 

پایین نوشت:

1- آدم مغرور مثل کسی است که بالای کوه ایستاده و همه را کوچک می بیند.

غافل از اینکه نمیداند مردم هم از پائین، او را کوچک می بینند.

2- اگر انسان، درست به جسم و روح و امکانات خود توجه کند که چقدر

آسیب پذیرند و چگونه حوادث کوچک می توانند زندگی او را بر هم زنند،

هرگز مست غرور نمی شود، امیرمؤمنان علی(علیه السلام) می فرماید:

« بیچاره آدمیزاد! سرآمد زندگیش نامعلوم، علل بیماریش ناپیدا و اعمالش ثبت

وضبط می شود، پشه ای او را می آزارد و گلوگیر شدن آب یا غذایی، او را

 می کشد و عرق مختصری، او را متعفن و بدبو می سازد»!

(کلمات قصار، حکمت 419.)

وفرمودند: " مبادا از خودراضی باشی، که در این صورت،  ناراضیانِ از

 تو زیاد می شوند."

و" خودپسندی آدمی، دلیل بر نقص و کمبود او و نشانه سستی خرد اوست."

* این هم یک شعر پر معنا از حافظ :

به هوش باش که هنگام باد استغناء          

هزار خرمن طاعت، به نیم جو ننهند

( کنایه از عبادت های طولانی شیطان است که با یک باد غرور، نابود شد.)

* این هم دو جمله آموزنده :

دلی که خانه ی غرور است، کانون محبت نشود.(گوته)

هیچ انسانی به ستایش خورشید خودپرست، ننشیند.(ویلیام شکسپیر)


* لطفاً ... لینک متن  رو، مطالعه بفرمایید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

 یادش آمد بچه که بود، چه قدر خوب ادای راه رفتن پدربزرگ را درمی آورد؛

 دست به عصا، کمر خمیده، قدم های لرزان و آهسته، درست مثل پدربزرگ.

حالا دیگر سال ها از آن زمان گذشته، دیگر نمی خواهد ادای پدربزرگ را در

 بیاورد،... اما نمی تواند!!!

ادب نوشت قرآنی:  

آن گاه که حضرت ابراهیم، عموی بت پرست خود را امر به معروف و نهی

از منکر کرد که :

" چرا چیزى را مى‏ پرستى که نمى ‏شنود و نمى ‏بیند و از تو نیازى را برطرف

نمى سازد؟(سوره مریم، آیه42.)

در مقابل سخنان منطقی حضرت ابراهیم (ع)، آذر سخت برآشفت و گفت :

"اى ابراهیم! آیا تو از خدایان من بیزارى؟ اگر دست بر ندارى تو را سنگسار
خواهم کرد، و مدت زیادى از من دور شو." (سوره مریم، آیه 46.)

حضرت ابراهیم در برابر خشونت شدید او، نه تنها مقابله به مثل نکرد، بلکه

 با تسلط کامل بر خود و با نهایت ادب و احترام، گفت:

" سلام بر تو، به زودى من از خدایم براى تو آمرزش مى‏ طلبم، که او با من

بسیار مهربان است." (سوره مریم، آیه 47.)

" و از شما و از آن چیزها که به جاى خدا مى ‏خوانید کناره مى‏ گیرم

(خواسته شما را انجام میدهم.)" (سوره مریم،48 آیه.)

 

دنباله نوشت:

یکی از ارزش های اخلاقی، رعایت ادب و تواضع در رفتار وگفتار است

که به ویژه درباره سخن گفتن با والدین و کهنسالان، توصیه شده است.

 « و قل لهما قولاً کریما » (اسراء آیه 23)

منظور از « قول کریم » در این آیه، همان سخن مؤدبانه، تواضع و ادب است.

پیامبر صلی الله علیه و اله می‌فرمایند:

- احترام گذاشتن به مسلمان پیر، تجلیل از خداست. (اصول کافی ج 3ص 240 )

- هر گاه بزرگ قومی بر شما وارد شد، گرامی‌اش بدارید. (اصول کافی ج2 ص 659)

- پیران مایه خیر و برکت زندگی بوده و وجودشان در میان جمع و خانواده

همچون پیامبری  در میان امت است.»

 - وجود پیران سالخورده بین شما، باعث افزایش رحمت و لطف پروردگار و

گسترش نعمت‌های الهی بر شماست.(نهج الفصاحه، ص 222 )

- هیچ جوانی،  کهن سالی را به خاطر پیریش گرامی نمی دارد ، جز آن که

 هنگام پیری خودش ،‌خداوند کسی را برایش فراهم می کند که احترامش کند.

(مشکاه الانوار/293)

-همچنین  امام علی علیه السلام فرمودند :

« به بزرگانتان احترام کنید تا کوچک ترهاشما را محترم شمارند.»                             

(غررالحکم و درر الکلم ح 10096)

____________________

آخر نوشت:

سالمندی دنیایی از تجربه است، موی سفید حکایت از زندگی و فراگیری بسیاری

ازمکتب زمانه دارد و درس این  مکتب، بسیار گران و پرهزینه است چه زیباست

که این عزیزان را تکریم کنیم و از تجربیاتشان، بیاموزیم .

صائب تبریزی می گوید:

جوان را صحبت  پیران، حصار عافیت باشد

به خاک وخون نشیند تیر،چون دور از کمان باشد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

مادری سه ظرف، به یک اندازه را روی سه شعله‌ی یکسان قرار داد و در هر

کدام به مقدار مساوی آب ریخت...

درظرف اول یک هویج، در ظرف دوم یک تخم‌مرغ و در ظرف سوم چند

دانه قهوه ریخت و به مدت زمان یکسان، محتوای آن سه ظرف را حرارت داد

بعد بچه‌های خود را صدا زد و گفت: از این آزمایش چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟

بچه‌ها در مقابل سوال مادر، جواب قانع‌کننده‌ و با معنایی نداشتند.

مادر توضیح داد: در این عالم آدم‌ها درغبار زندگی، در جوش و خروش‌ها و

چالش‌ها و سختی‌های زندگی یکسان نیستند؛ تا درون یک مشکل قرار نگرفته‌اند

سفت ومحکم‌اند اما به‌ محض اینکه در جوش و خروش زندگی قرار می‌گیرند

شل و وارفته می‌شوند و خود را می‌بازند،مثل هویج...

فرزندان عزیزم؛ لطفاً در مسیر زندگی مثل هویج ، نباشید!

برخی از آدم‌ها در زندگی،  با قلبی ملایم و حساس وارد، و به‌ محض آنکه

با مشکل یا مشکلاتیبرخورد می‌کنند با یک قلب سخت وسفت وبی احساس

، خارج  و از دیگران متنفر می شوید و همواره تمایل به جدال دارند ؛

مثل تخم‌مرغ؛ ... بچه‌ها مثل تخم‌مرغ  نباشید!

اما برخی آدم‌ها در بلاها و سختی‌ها نه ‌تنها خود را نمی‌بازند، بلکه به محیط

هم انرژی می‌دهند، آن‌ها از محیط اثر نمی‌گیرند بلکه محیط را عوض می‌کنند.

آن‌ها مثل" قهوه "عمل می‌کنند.آب، قهوه را تغییر نمی دهد. قهوه، آب را تغییر

می دهد. تمام محیط را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد، تمام محیط را معطر می‌کند

و این هاهستند که زنده می‌مانند و زندگی‌سازهستند...

" فرزندانم! لطفا مثل قهوه باشید."

 

دست نوشت:

- هیچکس قفل بدون کلید نمی سازد. بنابراین، خداوند مشکلی را بدون راه حل

قرار نداده پس با مشکلات خود ، با اعتماد به نفس بالا برخورد کنیم.

- اینم یه جمله فلسفی:

" الماس، کربنی است که تحت فشار به الماس تبدیل میشود؛

فشار های زندگی را تحمل کنیم تا الماس شویم! "

- گاهی در مسیر اشتباه گام برمی داریم و هرچه تلاش می کنیم ومی دویم به

 مقصد نمی رسیم . در نهایت خسته می شویم وگناه نرسیدن رو، به گردن

 مشکلات می گذاریم.

کمی صبر لطفن ... !!!

باید از باورهای غلط،  پیاده شیم و آگاهانه، منش درستی رو انتخاب کنیم و

بعد از اون ، در مسیر درست، به خوبی گام برداریم . دراین صورت رسیدن،

خیلی هم سخت نیست. بغل

 

- اینم یک "دعا ست" که خوندنش در مشکلات و غم ها، تأثیر داره:

" سُبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشِفَ الغَمّ فَرِّج هَمّی و یَسّر اَمری و ارحَم

 ضَعفی و قِلَة حیلَتی  وارزُقنی مِن حَیثُ لا اَحتَسِب یارّبّ العالمین "

 

پانوشت ترمه:

اینا رو گفتم؛ اما ... خودم ... مثل ... هویجما...!!! خجالت

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار

پایش قرار داده بود... روی تابلو خوانده می شد:

" من کور هستم، لطفا کمک کنید. "

روزنامه نگار خلاقی، از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند

سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از

مرد کور، اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری

 روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد

کور، پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور ازصدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان

کسی است که آن تابلو را برداشته، بگوید که بعد از برداشتن آن چه کرده است؟

روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و

لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه

نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

" امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! "

نتیجه نوشت:

سعی کنیم وقتی کاری را نمی توانیم پیش ببریم استراتژی خود را تغییر دهیم؛

بی شک؛ برایمان بهترین ها ممکن خواهد شد.

این؛ خلاقیت و نوآوری است.

خلاقیت, نمایش بالاترین درجه ی سلامت است.

خلاقیت ؛ دوباره نگاه کردن است,

پس برای کوچکترین اعمالمان از دل، فکر،هوش و روحمان مایه بگذاریم.

   این... رمز... موفقیت ... ماست .

با ربط نوشت:

از آیه " یسئله من فی السموات و الارض کل یوم هو فی شأن" الرحمن/ 29 

استفاده می شود که خداوند پیوسته ما را به تفکر در آفرینش و نوآوری

مستمر الهی، رهنمون می سازد.

در روایات هم آمده ؛ هرکس دو روزش، مساوی باشد مغبون و زیانکار است

واگر روز بعدش بدتر از روز قبل باشد، ملعون است.

این موضوع نشانه آنست که انسان دائماً باید در حال نو آوری باشد و ایستائی

 ودر جا زدن را کنار بگذارد.

از پیامبراسلام(صلوات الله علیه) نقل شده فرمودند:

"اگر روزی بر من بیاید که در آن روز، بر دانش خود چیزی نیفزایم که به خدای

 تعالی نزدیکم گرداند، طلوع خورشید آن روز، بر من مبارک  مباد."

( میزان الحکمه,ج8 )

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

سفیهی، طلا را با مس عوض کرد.

 

دلیلش را پرسیدند، در جواب، پاسخ داد:

 

چون رنگش، سرخ تر بود ... !!!

خدایا کمکمان کن تا رنگ و لعابهای دنیا فریبمان ندهد ؛ که مبادا طلای

 

عقبی را، به مس دنیا بفروشیم !

خداوندمتعال در قرآن کریم چنین می فرماید:

" اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی

الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ

یَکُونُ حُطاماً وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا

الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ." (سوره حدید/ آیه 20 )

بدانید که زندگانی دنیا به حقیقت بازیچه‏ای کودکانه است و لهو و سرگرمی

و آرایش و تفاخر و خودستایی با یکدیگر و حرصِ افزودن مال و فرزندان.

این حقیقت دنیاست و در مَثَل مانند بارانی است که به موقع ببارد و گیاهی

در پی آن از زمین بروید که برزگر یا کافران دنیاپرست را به شگفت آرد و

سپس بنگری که زرد و خشک شود و بپوسد. در جهان آخرت دنیاطلبان را

عذاب سخت جهنم، و مؤمنان را آمرزش و نیز خشنودی الهی نصیب است.

بدانید که دنیا جز متاع فریب و غرور چیزی نیست.

* * * * * * * * * * * * * *

در" نهج البلاغه "به همین شیوه ازدل بستگی به دنیا، مذمت شده و بى

 ارزشى و بى اعتبارى آن ضمن مثل هاى جالبى تبیین گردیده است.

 فرمودند:

" مثل الدنیا کمثل الحیه لین مسها، و السم النافع فى جوفها، یهوى الیها

 الغر الجاهل و یحذرها ذو اللب العاقل "(نهج البلاغه، حکمت 114)

مثل دنیا همچون مار است، پوست آن نرم و درونش زهر مرگبار است،

 فریفته نادان به آن عشق مى‏ورزد (به آن مى‏گراید) و خردمند دانا از آن

برحذر مى‏باشد (از آن دورى گزیند)

 

وهم چنین فرمودند :

" وَ الدُّنْیَا دَارٌ مُنِیَ لَهَا الْفَنَاءُ، وَ لِأَهْلِهَا مِنْهَا الْجَلَاءُ، وَهِیَ حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ ـ

 

وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ-  وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ-  فَارْتَحِلُوا مِنْهَا بِأَحْسَنِ مَا

بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزَّادِ-  وَ لَا تَسْأَلُوا فِیهَا فَوْقَ الْکَفَافِ-  وَ لَا تَطْلُبُوا مِنْهَا أَکْثَرَ

 

 مِنَ الْبَلَاغِ" (نهج البلاغه خطبه 5)

« دنیا سرایى است که فنا بر پیشانیش نوشته شده و جلاى وطن براى اهل آن

مقدّر گردیده است، دنیا (ظاهراً) شیرین و سرسبز( ودل انگیز و وسوسه آمیز)

است، اما به سرعت درعلاقه ‏مندانش نفوذ مى‏کند، و با قلب و روح آن کس که

به آن نظر افکند مى‏آمیزد، بنا بر این سعى کنید با بهترین زاد و توشه‏اى که در

اختیار شماست از آن کوچ نمایید، و بیش از نیاز و کفاف ازآن نخواهید، و زائد

بر آنچه حاجت دارید، از آن نطلبید.»

و فرمودند:« دنیاکم هذه ازهد عندى من عفطه عنز»  (نهج البلاغه، خطبه 3)

دنیاى شما نزد من، خوارتر است از عطسه (آب بینى) بز ماده.

و نیز فرمودند: " الاحر یدع هذه اللماظه لاهلها ..." (نهج البلاغه، حکمت 454) 

 آیا آزاد مردى نیست که این خرده طعام باقى مانده در میان دندان ( دنیاى

 پست) را براى اهلش واگذارد؟ (از آن اجتناب و دورى کند).

 فرمودند : "اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام "( نهج البلاغه، حکمت 64) 

اهل دنیا مانند کاروانى هستند که ایشان را مى‏برند در حالى که آنان خوابند

( و آگاه نیستند که ناگهان راه طى شده، به جایگاه ابدى مى‏رسند.)

و نیز فرمودند: « فانها الدنیا عند ذوى العقول کفى الظل بینا تراه شابغاحتى

 قلص و زائدا حتى نقص» ( نهج البلاغه ، خطبه 63) 

دنیا در نظر خردمندان، مانند برگشتن سایه است که تا آن را گسترش یافته

ببینى، کوتاه مى‏گردد و از بین مى‏رود و تا آن را زیاد ببینى، کاهش یابد؛

(دنیا همچون سایه زودگذر است و براى اهلش باقى نمى‏ماند).

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

 به این ضرب المثل  توجه کنید :

 

. به خاطر میخی، نعلی افتاد

. به خاطر نعلی، اسبی افتاد

. به خاطر اسبی، سواری افتاد

. به خاطر سواری، جنگی شکست خورد

. به خاطر شکستی، مملکتی نابود شد

و همه اینها...

به خاطر کسی بود که میخ را خوب، نکوبیده بود

( ضرب المثل ژاپنی )

 

محکم نوشت :

در سیره پیامبر(صلوات الله علیه) آمده است که چون سعد بن معاذ درگذشت

و پیکرش را به لب قبر آوردند، آن حضرت به درون قبر رفت و پیوسته می

- گفت: « سنگ بدهید، گِل بدهید» تا این که درز خشت ها را پر کرد و قبر

را هموار ساخت ... اصحاب در شگفت شدند که چرا این همه محکم کاری

در ساختن یک قبر! پس آن حضرت فرمود:

" إنّی لَأعلم أنّه سیبلی و یصلُ إلیه البَلی و لکنّ الله یحبُّ عبداً إذا عَملَ عملاً

أحکمَه."

می دانم که به زودی فرسوده می شود و می پوسد؛ امّا خداوند، بنده ای را

دوست دارد که چون کاری انجام می دهد، آن را درست(استوار) انجام دهد.

" وسائل الشّیعة، ج3، ص 230"

 امام علی (علیه السلام) فرمودند:

" قِیمَة کلَّ امرِی ءٍ مَا یحسِنُهُ "

 ارزش هر کس به کاری است که آن را  نیکو انجام می دهد.

" نهج البلاغه، حکمت 81 "

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

آموزگاری به شاگردان ابتدایی خودش میگه به خدا نامه ای بنویسید

وهرچه می خواهید بگید...

متن زیر، چکیده ای از نامه های این کودکانه ...

 

بخونید و از این همه سادگی  و لطافت کودکانه،  لذت ببرید.

 

 

سلام؛ خدای عزیز!

فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو

بدونی که این حرفو به خاطر این که الان تو خدایی، نمی‌زنم.

خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چه کارهایی می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات،

چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟

 خدای عزیز!

به جای این که بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا

 کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

 



خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را

نمی‌کشتند، درمورد من و برادرم که مؤثر بوده...

خدای عزیز!

شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست

داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم

چین کاری کنم.

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

 خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همان طور رفتار کن

که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب

برادرم را برسم.

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه این طوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ 

 

خدای عزیز!

به خاطر برادر کوچولوم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا

کرده بودم، یک جوجه اردک بود.

 خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم.

می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.

 خدای عزیز!

ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون، نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌ دینی

به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.

 

خدای عزیز!

آدم‌های بد به نوح خندیدند و گفتند: " تو احمقی چون روی زمین خشک،

کشتی می‌سازی" اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر

جای اون بودم همین کار رو می‌کردم.


خدای عزیز!

هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی

رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی دیدم، معرکه بود!!!!!!!!!....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست

دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک

مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد

دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت:

"دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات هاتو بردار"

دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما

 بهم بدین؟ "

بقال با تعجب پرسید:

چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: "آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!"

کوتاه ‌نوشت: داشتم فکر می کردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم

جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره...

پس ازش چیزهای بزرگ در خواست کنیم ...آرزوهای بزرگ؛ مثل:

گشایش آقا و سرورمون حجة ابن الحسن، امام عصر "عجّل الله تعالی فرجه "

از زندان غیبت...

پس با هم زمزمه کنیم  از ته دل، صاف و زلال، مثل دلهای کودکان :

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/٦ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

حاجتی دنیایی داشتم که آرزوی اجابت آن سراپای وجودم را فراگرفته بود.

به هروسیله ای چنگ می زدم تا بلکه حاجت رواشوم .سرانجام ،درکتابی

مطلبی خواندم درباره ی کرامات وعنایات امام محمدباقر"علیه السّلام"که

 چنین نوشته بود:

«شخصی به نام قیس بن ربیع میگوید:

روزی به عنوان میهمان به حضور امام محمد باقر"علیه السّلام"رسیدم،

در اتاقی که نشسته بودیم به جزیک خشت چیزدیگری نبود.زمان نمازعشا

که رسید،حضرت به نمازایستادندومن نیزبه ایشان اقتداکردم. پس از نماز،

امام علیه السّلام دست مبارک خود رابه آن خشت زدند. سفره ای بیرون

آوردندوپهن کردندومن دیدم غذاهای متنوعی درسفره وجوددارد . حضرت

فرمودند :اولیای  خدااگربخواهند، خداوندچنین غذاهایی برای آن ها مهیا

 خواهدفرمود.

درحالی که به شدت ازاین صحنه متعجب بودم ، همراه حضرت ازآن غذاها

خوردیم . پس ازصرف غذا دوباره سفره ی غذا به داخل آن خشت برگشت و

من دچار شک وتردید شدم وتصمیم گرفتم بفهمم ماجرا ازچه قرار است !

درافکارخود غوطه وربودم که حضرت برای کاری ازاتاق بیرون رفتند.من

سریع برخاستم وآن خشت رازیروروکردم وهرچه گشتم به جزآن خشت ،

چیزدیگری پیدا نکردم. برجای خودنشستم .

حضرت واردشدند ونگاهی به من کردند . فهمیدم به خطورات ذهن من توجه

 دارند .دوباره ازهمان خشت کوزه ی آب سردی بیرون آوردند .پس ازآن که

آشامیدیم ، آن را به جای اول خود بازگرداندند.

دراین هنگام فرمودند:حکایت توبا من ،حکایت یهوداست با مسیح "علیه

السلام"که گاهی به اوشک می کردند.»*

مطلب راکه خواندم،مثل این که راه حل مشکلم راپیداکرده باشم.دوان دوان

 به سوی تقویم رفتم.آه!خدایا،چه حسن تصادفی! فردای آن روز،سال روز

تولدآن امام همام بود. آن را به فال نیک گرفتم. شروع کردم و به روح

 بزرگوار حضرت ،صلوات و تحیّات می فرستادم ومدام طلب حاجت میکردم.

می گفتم: "آقاشما که میتوانید ازخشت،سفره ی نان خارج کنید، قطعاٌحاجت

 مرا نیزمی توانید برآورید و..."(منتهی الامال)                 

 خلاصه آن روزگذشت وحاجت من برآورده شد.مانندهمه آمال دنیا ،کوچک

و ناچیزبود. پس از برآورده شدن آن،پشیمانی سراپای وجودم را فراگرفت.

باران شماتت را برخود می باریدم که چگونه توانستی این چنین غافل باشی،

ای شیعه!

توکه می دانی امامی درزندان غیبت داری که درانتظاردعای دل شکستگان 

است ، تو دل خودرا ازچه بابت می شکنی وحاجت می گیری.چگونه توانستی

هنگام دعا و حاجت خواهی ،اورا فراموش کنی ونام خودرا شیعه بگذاری؟

چگونه؟...           

 

ـ امام حسن عسکری علیه السلام می‏‌فرماید:

 "به خدا، فرزندم مهدی را غیبتی است که در آن هیچ کس از هلاکت

 
نجات‏ نمی‏‌یابد، مگر کسی که خدای (عزوجل) او را بر اعتقاد نسبت به
 
امامتش ثابت قدم بدارد و او را در دعا برای تعجیل فرجش توفیق عنایت
 
‏فرماید ."
 
ـ امام زمان "عجّل الله تعالی فرجه"می فرمایند: «أَکْثِرُوا الدُّعَاءَ بِتَعْجِیلِ الْفَرَجِ
 
فَإِنَّ ذَلِکَ فَرَجُکُم‏» بحارالأنوار ،ج53 ، ص180 ، باب 31
 
در تعجیل فرج، زیاد دعا کنید که تعجیل فرج، گشایش کار خود شما است.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/۳٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول

جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه راجابجا کنی به

وصال من خواهی رسید و من، به عشق وصال او، می خواهم

این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی

این کار را انجام دهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را خواهم کرد...

حضرت سلیمان که از همت و پشت کار مورچه، بسیار خوشش

 آمده بود، آن کوه را  برایش جابجا کرد.

 مورچه رو به آسمان کرد و گفت:

خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به

خدمت موری در می آ ورد...

عشق نوشت1: تمام سعی مان را در برداشتن مشکلات از سر راهمان

 بکنیم و بدانیم؛ پیامبری؛ همیشه در همین نزدیکی ست...

عشق نوشت2: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

" اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ

دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛... "

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود، یقین داشته باشید و بدانید

که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر، نمی پذیرد.

منبع: http://13661362.blogfa.com

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

ببین بااین همه درس،الآن یه چنین وضی دارم من !!!

 

 

نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس

بخونی حتی خاطرات دوران کودکی اونم با وضوح یادت میاد!فرشته

میدونی روش درس خوندن من در ایام امتحانات چیه ؟سوال

کتابو ورق میزنم میگم :

ـ این که نمیاد...

ـ اینم که طولانیه ولش کن …

ـ اینم که تابلویه جوابش چیه !

آخیش ، پاشم برم بیرون !خیال باطل

یعنی فقط کافیه تو خونتون بفهمن که امتحان دارین ، اونوقت

بخوای بری توالتم، میگن کجا ؟؟؟ مگه تو امتحان نداری ؟؟؟متفکر



یادش بخیر...آخ

دوره دبستان : میومدیم می گفتیم یه سؤال هم غلط نداریم !

راهنمایی : یه غلط دارم !

دبیرستان : یه دونه درست زدم !

دانشگاه : فک کنم یه سوال رو فهمیدم …


تا حالا دقت کردین یک ساعت مونده به امتحان به این فکر

میوفتیم که اگه فقط یه کم زودتر می خوندیمش ۲۰ میشدیم

؛ چه راحت بود ؟؟خیال باطل

یادتونه ؟؟؟

خب این شنبه هم که قسمت نشد درس بخونم ایشالا شنبه ی

آینده …حالا بکش گریه

میگن این قانونو پشت دفتر ریاضی ۲ نیوتن پیدا کردن :

یا هوای اتاق اونقدر سرده که نمیشه توش درس خوند تعجبیا

اونقدر گرمه که خوابت میبره …اوه 

پدرم میگه:

تو دانشگاه یه همکلاسی داشتیم خیلی بچه افتاده ای بود ،

اصلا واحد پاس نمیکرد ! فقط میفتاد!!!یول 

اما حقیقت محض اینه :

ـ من میرم بِدرسَم ؛ لطفا
۲ ساعت دیگه بیدارم کنید !خمیازه

ـ تصمیم گرفتم از فردا شروع کنم به درس خوندن ، واسه همین

 

میخوام تا جایی که توان دارم امشب بیدار بمونم که فردا رو دیرتر

 شروع کنم …نیشخند

پدرم همیشه میگه :

دو روز قبل امتحان : امروز رو استراحت مى کنم.از فردا

بکوب شروع مى کنم به خوندن !شیطان

یک روز قبل امتحان : ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺩﺍﺭﻳﻢ،

ﮐﻮﻭﻭ.. .ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ..چیزى نیس درسش آسوونه…دلقک

شب امتحان :  واااى چقدر زیااااااده ..نمیرسم همش رو

بخوووونم … باید صبح پاشم بخووونمهورا

صبح امتحان: واااااااى...چر اااا من بیدااااار نشدم...هیچى

نخووووندم..هیچى بارم نیس ….خدایا خودت بخیریش کن

این یکى رو قول میدم وااااسه بعدى خوب بخوووونم…استرس

بعد امتحان : . این یکى رو هم که خراب … حالا بریم
امروز

رو استراحت کنیم یه ذره روووحیه ام عوض شهخواب

بالاخره پدرم  میگه :

صفایی ندارد ارسطو شدن ، خوشاپرکشیدن ، پرستو شدن !

توکه پر نداری پرستو شوی ؛ بشین درس بخون تا ارسطو شوی !

                      ***************

همین ...؟؟؟!!! دل شکسته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 
چند سالی می گذشت که دایره آبی، قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.
اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک،با یک شیار کوچک.
 
زمان می گذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ تر می شد. هر چقدر که
دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشترمی شد و مساحت شیار، که
دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز، بیشتر.
 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر، که ناچار برای کمک
به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جای خالی نه، قطعه گمشده.
هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده ای دارد. من هم داشتم، مادرت
قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز، جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد.
رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را
اندازه گرفت درست، اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه،
 زرد بود.
 
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسیدکه فضای خالی خود را
با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
 
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه
مربع گمشده رسید،به او گفت: شماقطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره.
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما
و منتظرتان، که یک مربع قرمز آمد.
قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم وخود را به زور
داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به
شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به
هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم.من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.
 
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای
خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و
خوشحال راه افتاد.حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن
دایره شده بود،خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختی ها را به جان
 خریده بود و با عشق حرکت می کرد.
 
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد وگیر کرد.
بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود
و گیر نکرده بود.
قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
 
قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.
دایره هم سالها آنقدر گریه کرد، تا بیضی شد (لاغر شد) وتوانست از
گودال بیرون بیاید.دلش شور می زد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده
افتاده باشد.دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد.
کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
خودم نوشت : 
 
سعی کنید گول تکه های گم شده دروغی رو نخورید.
 
 
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

کشیش، سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود

و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق

خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار

 سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان

را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان

بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.هواپیما از زمین

 برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. 

 پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه

غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید

 گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" 

 همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. 

اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن

 فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است." 

 
 
ادامه مطلب رو ببینید:
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر، به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز

می کنم و تعمیر می کنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درآمد

سالانه ی من یک صدم شماست؟

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر

شود این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است، آن را تعمیر کنی!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/۱٤ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

سخن حضرت امام جواد(ع) در شأن امام مهدی(عج)

حضرت عبدالعظیم حسنی گوید: به محضر مولایم امام جواد علیه السلام رفتم،قصد داشتم در مورد حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف از او سؤال کنم ...

کرده وحضرت ابتدا به سخن فرمود: ای ابوالقاسم، قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ازماست، واو مهدی است که واجب است مردم در غیبتش انتظار او را بکشند، وهنگام ظهور، از او اطاعت نمایند، او سومین فرزند از نسل من است .

سوگند به خداوندی که محمّد صلی الله علیه وآله وسلم را به پیامبری مبعوث کرد، وما را به مقام امامت، اختصاص داد، اگر از دنیا جز یک روز باقی نماند، خداوند آن روز را طولانی کند، تا مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظاهر شود وسراسر زمین را همان گونه که پر از ظلم وجور شده، پر از عدل وداد نماید، وخداوند متعال در یک شب، کار وقیام او را سامان بخشد، چنان که قیام هم سُخَنَش موسی علیه السلام را سامان بخشید، در آن هنگام که موسی علیه السلام در بیابان به طرف آتش رفت تا اندکی از آن برای گرم کردن خانواده اش بیاورد، وقتی بازگشت، به عنوان پیامبر ورسول خدا بازگشت.

آن گاه امام جواد علیه السلام فرمود: (اَفضل اَعمالِ شیعتنا اِنتظارُ الفَرَجِ)؛
برترین اعمال شیعیان ما، انتظار فرج امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.

عرض کردم: ای پسر رسول خدا، چرا او به قائم نامیده شده است؟

فرمود: زیرا پس از آن که ذکر ویادش از زبان ها می افتد، وبیشتر معتقدان به امامتش مرتد می شوند، قیام می کند.

عرض کردم: چرا به او منتظر می گویند؟

 فرمود: زیرا، او دارای غیبتی طولانی است،
افراد مخلص همواره در انتظار خروجش به سر می برند، واشخاص شَکّاک او را انکار کنند، ومنکران، یاد او را به مسخره می گیرند، وتعیین کنندگان وقت خروجش، دروغ می گویند، شتاب زدگان برای خروج او، به هلاکت می رسند. ودر میان اینها مسلمانان راستین نجات می یابند.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

عزت مؤمن در بی نیازی اوست از مردم.    " امام جواد(ع)"

حاتم طایی راگفتند:"از خود بزرگ همت تر در جهان دیده ای یاشنیده ای؟"

گفت:"بلی، روزی چهل شتر قربان کرده بودم اُمرای عرب را .  پس در صحرا

به کناری رفتم.خارکنی را دیدم پُشته فراهم آورده بود. گفتمش:"به مهمانی

حاتم چرا نروی که خلقی بر  سفره ی او گرد آمده اند؟!"

 گفت:" هرکه نان از عمل خویش خورد، منت حاتم طایی نبرد."

 من او را به همت وجوانمردی، از خود برتر دیدم!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

روزی مردی ساده لوح،به یک جالیز خربزه رسید. خسته وتشنه زیر

سایه ی درخت گردویی که کنار جالیزبود رفت وآنجا دراز کشیدودر

حالی که به فکر فرو رفته بود، پیش خود گفت:"من که از کار خدا

 سر در نمی آورم؛ خربزه ی به آن بزرگی راروی بوته ای به آن

کوچکی وگردویی به این کوچکی را روی درختی به این بزرگی ،

آفریده است !"

در همین فکر ها بود که ناگهان گردویی از شاخه جدا شد ویک

راست به پیشانی اش خورد.

مرد بلافاصله دست به دعا برداشت و گفت :

"خدایا شکرت. حالا می فهمم که اگر خربزه ای به آن بزرگی،

 روی درخت گردو سبز کرده بودی چه بلایی به سرم

می آمد!"                 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

مرد ثروتمندی از خدمتکار ساده دل وتازه کارش خواست تا به بازار برودو

برایش یک سبدسیب بخرد. وبه او سفارش کرد باید سیب ها شیرین باشد!

ساعتی بعد خدمتکار باسبدی پر از سیب برگشت، اماهمه ی سیب ها گاز

 زده بود.

ارباب باعصبانیت فریاد زد:"چه کسی سیب ها را گاز زده؟ " خدمتکار لبخند

زد و گفت:"خودم ارباب؛ اگر گازشان نمی زدم که نمی توانستم شیرین ترین

سیب ها رابرایتان انتخاب کنم! "

ارباب حرفی برای گفتن نداشت.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

یکی ازبزرگان عهد قدیم را " اَصَمّ " می گفتند، زیرا به دوستان ونزدیکانش

گفته بود: "من کَرنیستم، ولی خود را به کری زده ام تاهرکس بخواهد عیب

مرا در محفل ومجلسم بگوید؛ بی ملاحظه بگوید تا من از آن آگاه شوم و

رفع عیب خود کنم! "

 

پا نوشت:

 

امام علی (ع) فرمودند: خوشا به حال کسی  که پرداختن به عیوبش،

 

او را از  پرداختن به عیوب دیگران باز دارد .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

دیوانه ای را گفتند : چرا نمازنمی گذاری؟ گفت: زمین را این بس نیست که

 

دائم پای برو میزنم، که سر نیز برو بزنم ؟!  

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 وقتی وارد خانه شدم، بوی سوختن غذابه مشامم خورد.

 با عجله به طرف آشپز خانه رفتم. در قابلمه را برداشتم .

دیدم غذاسوخته! ...به آمدن بچه ها چیزی نمانده بود.

انگار غم عالم به دلم نشست. صدای زنگ در بلند شد.                                   

خانم همسایه بود، بایک کاسه آش نذری !

 نمی دانید چه قدر خوشحال شدم .                      . 

باخودم فکر کردم ؛                                                                          

چه طور است فردا آش نذری بپزم و بین همسایه هاتقسیم کنم. شاید کسی مثل من غذایش سوخته باشد...!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

 

دانش آموزی از معلّم علوم خود پرسید: آقامعلّم! می توانید قانون  "انبساط"

و"انقباض" را برای من توضیح دهید؟

معلّم گفت: البته. اجسام وقتی گرم شوند، بزرگتر و وقتی سرد شوند، کوچکتر

می شوند.

دانش آموز با تعجّب گفت: آه ! حالا می فهمم که چرا  تعطیلات تابستان 

طولانی است وتعطیلات زمستان، کوتاه!      لبخند

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |

یکی از عباد میگوید :روزی به سوی قبرستان می رفتم ،بهلول رادیدم درآنجانشسته ،گفتم:در اىن جا چه میکنی؟ گفت: با‌جمعی نشست دارم‌که مرا آزار‌‌ نرسانند و چون از‌ عالم‌آخرت غفلت‌ ورزیدم ، مرا متذکّرم سازند ‌و اگر‌ از‌ حضور ایشان غایب شوم ، از من بدگویی وغیبت نکنند . گفتم :نان بسیار گران شده دعایی از برای آن بکن .گفت :هرگز دعا نخواهم کرد ،اگر چه یک حبه آن به یک مثقال طلا باشد.وظیفه من بندگی کردن واطاعت او است وبر خداست که به ما روزی بدهد ، چنان که وعده داده است .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط ترمه /كليک مهربانی () |


آخرين مطالب
» یکشنبه ۱۳٩٥/۱٢/٢٩
» بند به خدا...
» عیدانه ای برای جانان
» سایه های آرزو
» عیدانه
» به طعم عسل...!
» فنچ های زیبای من...!
» مهربانی...
» بهانه...
» این روزها...!

Design By : RoozGozar.com