بهاری جاودان

یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ (سوره یوسف/97)

 

مولای من...!

" تقصیر " شما نیست، که " تصویر " شما نیست

من آیینه ای پر شده از گرد و غبارم ..!

دلم می‏خواست، دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می‏خواست، مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی‏ کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی‏ بستند
مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی‏ جستند
چه شیرین است وقتی سینه‏ ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است، وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می‏خواست…
بهاری جاودان، آغوش وا می‏کرد
بهشت عشق، می‏خندید
به روی آسمان آبی آرام؛
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می‏کردند...!

بیا ای دوست، تا با هم
      نوای شادمانی سردهیم و با دعا
                    دیدار او را از خدا خواهیم
                           که چون آید، ز عطر جانفزای او
                                      بهاری جاودان آغوش بگشاید

 

/ 151 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Arefeh

آدم هایی که از رابطه های طولانی بیرون می آیند خطرناک هستند ، چون آنها می فهمند می شود چیزهایی را از دست داد و نمرد ...

دلسوختگان

احوال پرسی های ما بصورت تعارف درآمده و سریع تمام می شود ... ولی وقتی می گوییم حال شما چطوره ..؟ یعنی واقعاً دلم می خواهد بدانم و می خواهم بیایم در زندگی شما و بدانم چه نیازی داری ..؟ ما اگر واقعا حال هم را بپرسیم خیلی ازمشکلات حل می شود ... "الهی قمشه ای"

فروغ

سلام ان شالله روز به روز زندگیتون زیباتر تنتون سالمتر دلتون خوشتر امورتون موفق تر نیازتون کمتر ایمانتون فزونتر دوستیتون با خدا و دین و مومنین نزدیکتر سرمایه های معنوی زندگیتون پویاتر[قلب][گل][ماچ]

دلسوختگان

کنون ... دیگر ابری تیره نمی آزارد دیدگاهم را ... کنون دیدگانم را هیچ تاریکی سد نکرده ... کنون رها و آزادم ... بال گشوده در دشت انسانیت ... روزی کسی گفت به من ... ای پشه ی بال شکسته ... تورا چه به پر گشودن در دشت عقاب ... اکنون ... می دانم که درونم عقابی دارم ... سپید و امیدوار ... برای بالا رفتن از پله های آدمیت ... برای رسیدن به او ... برای یکی شدن با نور ... می شود از میان سبزه ها نور را یافت ... می شود بسوی او پرواز کرد ... می شود در آغوشش آرمید ... فقط یک گام ... یک تفکر ... و یک پرش ... برای آزادی از بند ... بند تیره افیونها ... گامهایم محکمتر شده ... قندیلهای یخ همه آب شدند ... راهم هموار گشته ... کنون ثابت کردم اراده تنها راه مبارزه با این غول نبود ... کنون سیاهی شب را بدو دادم ... و آموختم هرچه هست محبت است ... آموختم محبت تنها نویسنده روابط است ... کنون دشت زیر بالهایم است ... آنجا که روزی آرزویم بود ... حال در سیتره پروازم است ... حال چشم به بالاتر دارم ... به مقام انسانیت ... به خدمت ... به عشق و ایمان ... کنون می خواهم بر نور بنشینم و به ماورا بروم ... مقام انسانیت را م

نگین.دلنوشته

همه‌ی مداد رنگی‌ها مشغول بودند به جز مداد سفید هیچ کسی به او کار نمی‌داد همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمی‌خوری...!" یک شب که مداد رنگی‌ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید... مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک‌تر شد صبح توی جعبه‌ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.

الـــــهام

خدای خوبی داریم ... آنقدر خوب که با هر مقدار بار سنگین گناه ، اگر پشیمان شویم و توبه کنیم باز هم مهربانانه ما را می بخشد ... و آنقدر بخشنده است که باز فرصت جبران را در اختیارمان می گذارد ... آری خدای خوبی داریم ... خدایی که مشتاقانه ما را می نگرد، با چنین خدای بخشنده و مهربانی ؛ ناامیدی از درگاهش معنایی ندارد ... [گل]

مرتضی

بیا ای دوست، تا با هم نوای شادمانی سردهیم و با دعا دیدار او را از خدا خواهیم که چون آید، ز عطر جانفزای او بهاری جاودان آغوش بگشاید الهم عجل لولیک الفرج