سلامتی عشق...!

 

 

ماهی مون هی می خواست یه چیزی بهم بگه!

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه!

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن!

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو!

اینقده بالا پایین پرید، خسته شد و خوابیـــد!

دیدم بهترین موقع ست تا خوابه، دوباره بندازمش تو آب!

الان چند ساعته بیدار نشده؛ یعنی فکرکنم بیدار شده، دیده  انداختمش اون تو،

قهر کرده و خودشو زده به خواب!!!

 


من نوشت:

 این داستان، رفتار بعضی از آدمهاییه که کنارمونند؛ اونها رفتارهای ما رو

اونطورکه ذائقه خودشونه، تفسیر میکنن.

درحالیکه باید، طرف مقابل رو فهمید و مطابق خواسته اون،عمل کرد،این معنی

دوست داشتن واقعیه و اینقدر مهمه که حتی برای سلامت ذهن و روان انسان،

یک ضرورته. اما حیف که توی این دوره و زمونه زیادند آدمهایی که بدون این

که راه و روش دوست داشتن رو بدونند طوری عشق ورزی می کنند که همه

چیزرو به باد می دند.

 

نکته نوشت:

آدمها میخواهند بدانند که دوست داشته میشوند وقدرشان دانسته میشود،پس

حتماً به عزیزانتان بگویید که "دوستشان دارید" شاید هرگز متوجه نشوید که

چقدر نیاز به شنیدنش دارند.

حدیث نوشت:

 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

 

« به خدایی که جانم در اختیار اوست، وارد بهشت نمی شوید مگر مؤمن

 شوید و مؤمن نمی شوید، مگر اینکه یکدیگر را دوست بدارید

( مشکاة الانوار ص 123)

 

/ 140 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آ.م

درود.غزل دست افشان از استاد باقری عزیز در مسطار به آدرس: mestaar.blogfa.com

زهرابانو

الهــــــــــــــی نوشتت خیلی زیبا و دلنشین و پربار هست...خدا قوت بانو[ماچ][گل] دوست دارم خواهری[گل][قلب][گل]

جویای کوکب

سلام دوست عزیز....[گل] واقعیتی است زیبا .....[گل] متشکرم از حضور گرمتان.....[گل] [گل][خداحافظ][گل]

مامان عطیه

شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شکر می کرد ، پس از چندی هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت

مامان عطیه

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم ، هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد

مامان عطیه

بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد با سلام خواستم که شما هم از این شعر لذت ببرید با تعمق بخوانید

عنایت

عشق هدیه ای که خدا به انسان داده تا تقدیم کنه به همه پاکیها ، زلال ها . به قلبهای مهربان و ابراز آن خدا را خشنود میکند به سلامتی همه ای عاشقان [گل]

ساینا

آخیییییییییییییییییییی!چقد خوب[قلب][قلب]